|
فکر کنم که دیگه به آرزوشون رسیدن. چقدر مسخرست. این ما بودیم که میگفتیم تا جهنم هم بخواین میریم اما با هم؟ آره خودمون بودیم. روزا یی که با هم بودیم یادمه. همه چی از یه خودخواهی مسخره شروع شد. از اینکه یه نفر دنبال بهانه برای قهر کردن بود. پس یه غریبه به راحتی تونست دو به هم زنی کنه. یه جوری نفوذ کنه که همه مجبور شن اونو به عنوان یه دوست قبول کنن. یکی از خودشون. ولی اون ماجرا تموم شده بود. اونم یکی از ماها شده بود. یکی از خودمون. گوشه ای از چیزی که ما به اون می گفتیم « دوستی ». حالا مشکلای بزرگتری داشتیم. کسای دیگه ای هم اومده بودن. شاید از همونایی که ما اونا رو دوست شناخته بودیم. مثل خودمون که یکرنگی رو باور داشتیم. نه دورویی رو. نه پلیدی رو. نه انکار و سرکار گذاشتن رو. هیچکدوم از اینا با روحی که ما واسه خودمون ساخته بودیم مغایرت نداشت. با اون چیزی که 15 سال بود توی ماها شکل گرفته بود... پس همه چی یهویی ریخت به هم. دیگه خنده ها تعطیل شدن و گریه ها جاشونو گرفتن. دیگه حیاط پشتی خالی شد. زنگای تفریح 5 نفری تو کلاس می موندیم . شاید دعوا می کردیم. یا به هم دلداری می دادیم. شاید گریه می کردیم. چون دلیلی واسه خندیدن نداشتیم. بعضی قسمتا بودن که یادمون می رفت همه چی رو. پس شوخی هم میکردیم. وقتی امتحان داشتیم شاید حواسمون پیشش نبود. چون قبل از اون یه خبر بد شنیده بودیم. پس ما یه سال اینطوری گذروندیم. با استرس گذروندن هر لحظه مردن و زنده شدن. هیچکس نمی خواست 5friends به دوستیش ادامه بده. هیچکس نمی خواست 5 تا شیطون یه جا جمع شن. اونا می خواستن حیاط پشتی خالی بمونه. می خواستن جلوی آینه خالی شه. ولی انگار با خواستن اونا نبود. ما خودمونم می خواستیم. می خواستیم که تونستن جدامون کنن. نه؟ مگه یه غریبه می تونه یه کاری کنه یه نفر از ما به دست چند سالش شک کنه؟ پس این از ریشه سست نبوده؟ یه اشکالی نداشته؟ یه جاییش نمی لنگیده؟ آره. می لنگید. تقصیر خودمونم بود. قبل از کنکور ترس داشتیم سوال ها سخت بیان نتونیم حل کنیم و... بعدش نگران نتایج بودیم که نکنه یکیمون اسمش نباشه... و بعدش هم نگران تقسیم بندی کلاس ها... دو مورد اولی مشکلی نداشت. از این بابت خدا رو شکر می کنیم. اما حالا... 2 نفر از 5 نفر تو اول1 و 3نفر بقیه تو کلاس اول 2 . صفا و الهام اول 1. من ، دنیز و کانی اول 2. خنده داره نه؟ من بدون eli چیکار می کنم؟ هان؟ کی جواب سوالمو میدونه؟ ذاتا نمیخواد کسی جواب بده. من که این تو این چند روز به شنیدن خبر بد عادت کردم. پس این یکی هم یکی از اونا بود. Kani نمیدونیم چشه . از 5friends جدا شد. به هیچکس نگفت دلیلش چیه. نگفت چرا این تصمیم رو گرفته. انگار همونی نبود که به تدریج و آروم آروم وارد شده بود. به قول خودش از ما خوشش اومده بود. شاید خودشم نمی خواست دنیز و صفا جدا بیفتن ولی افتادن. نمی خواست تو هچل افتادن من تقصیر اون باشه ولی بود. شاید همینا عذایش داد و از ما ها جدا شد.... پس بهتره رو اسم 5friends خط بشیم. فعلا باید بگیم 4friends . «فعلا» ... حالا میایم سراغ کلاسها. این 4 رو هم باید تقسیم بر دو کنیم. هنوزم فکر می کنم شوخیه. که منو دنیز، صفا و الهام. چرا؟ چراااااااااااااااا؟ دنیز و صفا هم که از اولش میخواستن جدا بیفتن. ولی من و الهام یه ویژگی اصلی داشتیم. همدیگرو « دوست » داشتیم... نمی خواستیم حتی واسه یه لحظه هم جدا بیفتیم. ولی چون اونا خواستن عملی شد.... اما فکر کردن... شاید کلاسا جدا باشن ولی قلبها هرگز... این وبلاگ باقی خواهد ماند با نام 5friends در حالی که نویسندگان منو الهام خواهیم بود... اگه الان نگاه کنین عنوان دیگه « 5 دختر سمپادی» نیست. آره دیگه 5 تفنگدار کیلو چند؟ مگه 2 تفنگدار هم هست؟ نه... نیست . ما الان « 2 دخمل سمپادی » هستیم. من+ الهام. پس : خداحافظ 5دختر خداحافظ 5FRIENDS خداحافظ با هم بودن، باهم خندیدن و باهم گریه کردن خداحافظ منگلهای با مزه خداحافظ مدرسه ی راهنمایی خداحافظ معاونهای هر چند خشن خداحافظ حیاط پشتی خداحافظ ... خداحافظ تقلب های 5 نفری خداحافظ نشستن ته کلاس خداحافظ الهام و صفا خداحافظ مامان 5friends ، صفا خداحافظ عروس 5friends، الهام خداحافظ شلوغ 5friends، کانی دنیز، تو و من تنها موندیم... نمی تونیم جای دوستای صمیمی همدیگرو پر کنیم اما امیدوارم حداقل برای هم امیدی باشیم که تنهایی و جدایی رو تحمل کنیم.... همین... از اونایی که ما رو با اسم 5دختر لینک کردن ، نمی خوایم عوض کنن. شاید اینطوری بمونه بهتره.... یادگاری بمونه... |
|

