|
migozaram beravi...migozaram begzari az kenare khatereha.sang mishavamo tasvire to ra ba tabassom haye talkh mishooyam.migozaram beravio boghzhayam ra konje ghalbam penhan mikonam,deltangi hayam ra mikosham va migozaram lahzeha to ra ba khod bebarand...
digar az an ehsase tohi chizi namande ke khateram ra labriz konad.digar tamame saniye hayi ke baraye to mitapand kesalat avar shodando man nagozashtam be enteha beresand... digar be shishe haye in khatere sang mizanam. migozaram khakestare yade to ra, bad be door dast haye faramooshi bebarad,migozaram in omidhaye kamel bepoosand va az shakhehaye khoshkideye ghalbam bioftand va to ra be sarzamine parte jodayi tabeed mikonam .jayi ke hich hessi az to ghalbam ra be tapesh va nadarad... cheshm hayam ra mibandam ta hich neshaneyi az to mara dar zaman monjamed nakonad... migozaram beravi...migozaram begzari az man.........................
خواستیم که ۵تا باشیم شدیم
وقتی به اسمون نگاه می کنم هیچ وقت به اون ستاره ی پر نوری که به همه ی ادما چشمک می زنه خیره نمی شم چون برای اون فرقی نداره که به کی چشمک می زنه
هیچ وقت دوست صمیمیتو آزمایش نکن. چون اون مثل یه گله
آره... وقتی میتونی نقش یه گل رو به دوستت داشته باشی که .... بچه ها اشتباه نکردم. ازتون میخوام که تو قسمت نظرات جمله رو کامل کنین.
بعد از چند روزنتایج رو می دن. خواهیم دید که همه قبولیم. ولی آیا باهم؟ در یک کلاس؟ با همون بچس قدیمی؟ یا حتی آیا همه قبول میشیم؟ اگه قبولیم همه باید قبول باشیم. اگه نه...هیچکدوم...چون ما یاد گرفتیم بگیم: BIRIMIZ HEPIMIZ, HEPIMIZ BIRIMIZ ICIN یا : یکی برای همه ، همه برای یکی نمیشه؟ چرا نمیشه؟ ما اینو تجربه کردیم. چطوری میتونیم با کسای دیگه، با رفتارهای متفاوت، با قیافه های غریب و ... خو بگیریم؟ اگه یکی از ما 5 تا رد شه، کی میتونه جواب پس بده؟ هیچکس؟ آره میدونم... هیچکس جواب دوستی های ما رو نمی ده. اونا از خداشونه ما جدا بشیم.از خداشونه 5تفنگدار تیکه تیکه بشه. می دونی چرا؟ چون اونطوری که میگفتن نبودیم. سخت بودیم. لجباز بودیم. تقلب میکردیم. قوانین مدرسه رو رعایت نمی کردیم. شلوغی کردیم. موبایل آوردیم. تو کلاس بلند بلند خندیدیم. معلما رو مسخره کردیم. میزوصندلی که تو راهرو بود، 5 تا صندلی داشت. اون 5 تا ما بودیم. نامردی نکردیم بااینکه فداکار بودیم. جیم شدیم. جدی نبودیم. نوجوان بودن رو با تمام وجود حس کردیم. احساس کردیم باید شاد باشیم.ولی... ولی اینا همشون مخالف خواسته های اونا بود. نمایشگاه گذاشتیم. هیئت اجرایی بودیم ولی نتونستیم کاری بکنیم. محدودمون کردن. نذاشتن بازدید کننده بیاریم. بهمون گفتن شهیدبهشتی نمیتونه بیاد در حالی که شهیدبهشتی اصلا" خبر نداشت. بازدیدکننده ها میدونی کیا بودن؟ مامان باباهامون! مامان باباهای مسئولهای غرفه ها. هرروز یه بهانه برای جمع کردن نمایشگاه داشتن. یه روز میگفتن میزها رو بد چیدین. یه روز میگفتن محتویات خیلی کم و سطح پایینه. در حالی که آقای فکری خودشون اومدن بازدید، خوششون اومد و وقتشو تمدید کردن. پس چی شد اون حمایت هایی که ازش دم میزدن؟ چی شد اون قولهایی که داده بودن؟ پس چی شد؟ هان؟ ما رو باش...فکر کرده بودیم فرزانگان مدرسه ی رویاهاست. نفیس وقتی پست قبلی رو نوشتی حالت خوب بود؟ کجای این مدرسه رویاست؟ خدا میدونه سال بعد قراره چی بشه...شاید دیگه این گروه از هم بپاشه...کی چش زد این دوستی رو؟ کی جرئت کرد به ما بگه بالا چشمون ابرو؟ کی تونست وارد دیوارهای آهنی ما شه؟ آیا کسی وارد شد یا ما زیادی اعتماد به نفس داشتیم؟ سال بعد میریم دبیرستان؟ چقدر زود بزرگ شدیم! چقدر زود یادمون رفت یه روزی ما هم بچه بودیم. برامون مهم نبود دوست خوب داریم یا نه.فقط دنبال یکی بودیم باهامون بازی کنه...حالا این چه حسیه پیدا کردیم؟ تا حالا نفهمیده بودیم اینقدر همدیگه رو دوست داریم؟ اینقدر به هم وابسته ایم؟ چندبار گروه از هم پاشید...شاید هیچکس مثل من و نفیس خواهان این دوستی نبود... میدونی چرا؟ چون اولای کار، 2 سال پیش، برای بقیه اهمیتی نداشت این گروه بمونه یا تجزیه بشه. ولی رفته رفته به هم عادت کردیم. با شکستهای یکیمون، همه شکست خوردیم. عاشق شدیم. دل بستیم. ولی اینا همشون زود گذشتن.مهم ما خودمون بودیم.مهم اون دل پاکمون بود. وقتی که عشقو ساده و صادقانه باور داشتیم. اون آدما کی بودن اومدن بین من و بهترین دوستم، نفیس. اومدن احساسات پاک اونو خط خطی کردن. اومدن اونو دپرس کردن. بدبین کردن. کاری کردن حرفاش تو دلش باد کنه. و یه روزی خواهد ترکید... اولش 2 نفر بودیم. 2 به 2. من و نفیسه. دنیز و صفا. کانی تنها بود. ما دوتا رفتیم شدیم 4 تا به مدت 1 سال. بعدش دیدیم کانی هم از خودمونه. از جنس ساده دلاست. از جنس پاک فطرتهاست. اونم اومد شدیم 5 تا. بعضی موقع ها دلمون گرفت. با هم گریه کردیم. با هم و برای هم. برای نفیس.برای دنیز. برای من.برای صفا.برای کانی... بعضی وقتها از شادی تو پوستمون نمیگنجیدیم. باهم رفتیم اردو. شیطونی کردیم.سرکار گذاشتیم. به عشق هم چشم ندوختیم. چون باور کرده بودیم یه نفر فقط واسه 1 نفر میتونه باشه. شاید بعضی جاها اشتباه کریم.از دست هم ناراحت شدیم، اما دوام این ناراحتی ها خیلی خیلی کم بود. اونقدر که یادمون میرفت واسه چی از هم ناراحتیم. آره...ما اینطوری بودیم. دوستهای خوبی برای هم بودیم و هستیم. و میخوایم باشیم. اگه بذارن.اگه جدامون نکنن.اگه امیدهای دوستیمونو نابود نکنن. نفیس دلم واسه اون حرفای دلت که نشون میداد واسه روبه رو شدن با مشکلات خیلی کوچیکی، میتنگه. کانی، واسه شلوغیهات. دنیز، واسه اون لجبازیت با معلما. صفا، واسه گریه های سادت. اصلا" نمخوایم فکرشم بکنیم که از اون عدد«5»ی که تو عنوان وبلاگه،حتی یکی هم کم شه...باور کن. شاید الان میگی اینا بچه بازیه. ولی نه عزیز! بزرگها هم گریه میکنن. عاشق میشن.دوستی میکنن. وابسته میشن. زندگی میکنن و یه روزی میمیرن.همه همینطوری هستیم.ولی یه چیز هست که هیچ وقت نمیمیره.یه چیزی هست که تا آخر هم که بری باهات میاد. اون «رفاقته». بستگی داره رفیقت کی باشه...
|
|

به امید اینکه همه بمونیم و نقطه ها رو بذاریم!
